حافظان امنیت یا دافعان آن؟!
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٧  

سلام
هیچ وقت اهل سیاست نبودم و هیچ وقت هم عادت به  سیاسی نوشتن نداشتم.ولی آدم بعضی وقتا با یه چیزایی مواجه میشه که مجبوره ترک عادت کنه!
متاسفانه تریبون گسترده تری در دسترسم نیست تا حرفم به گوش عده بیشتری برسه. پس به همین وبلاگ قناعت می کنم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم و تلویزیون رو روشن کردم، دیدم همه ی شبکه ها با خوشحالی و غرور "خیل عظیم جمعیتی" رو نشون  میدن که به راهپیمایی ٢٢ بهمن رفتن. همون موقع برام سوال شد که پس اینا کین و اونایی که از صبح تا شب در اطرافمون می بینیم که از وضعیت موجود ناراضین کین؟!
ولی بعدش گفتم خوب حتما به همین وضعیت - چه خوب چه بد - راضی شدن دیگه.
اما امروز عصر چیزایی رو به چشم دیدم که تا حالا ندیده بودم!
حالا می خوام ازشون بپرسم تا حالا فکر کردن که دارن با این کارشون از کیا حمایت می کنن؟ اگه نمی دونن باید امروز میومدن سینما استقلال و از نزدیک شاهد چیزایی بودن که برای یه عده از آدمای همین مملکت که اومده بودن یه فیلم ببینن - فقط فیلم ببینن- پیش اومد!
جمعیتی که بخاطر کمبود تفریح، همین جشنواره ی نصفه و نیمه رو غنیمت می شمره و حاضره ساعتها برای دیدن یه فیلم توی صف وایسه.
میومدین و می دیدین که سزای فیلم دیدن چیه.
می دیدین که چجوری بهشون توهین میشد.
چجوری زنها و دختراشون با دستای کثیف یه سری آدم پست، هل داده می شدن.
چجوری انواع فحش ها بهشون داده میشد و اونا مجبور بودن سکوت کنن.
چجوری انواع گاز اشک آور تنفس رو براشون غیر ممکن کرده بود.
میومدین و جوون مردم رو می دیدین که وقتی تحملش از اون همه توهین تموم شد و اعتراض کرد، چجوری وسط خیابون کتک زدن و سوار ماشین کردن و به ناکجا آباد بردن.
....
هنوزم نمی تونم چیزایی رو که دیدم باور کنم و دلیلش رو بفهمم.
واضحه که مسبب این اتفاقاتی که گفتم کسانی بودن که ما ازشون انتظار حفظ امنیت مون رو داریم!
حالا با این وضعیت نمی دونم تا کی میشه جایی زندگی کرد که این به اصطلاح " حافظان امنیت" خودشون به این شکل مفتضح، امنیت رو از مردم می گیرن؟!
....
این نردبان شکسته
ما را به جایی نمی برد.
خورشید دور است و سهم ما
همین سراب هاست که می سازد.


کلمات کلیدی:
 
این روزها ...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧  

این روزا مدام به نبودنت فکر می کنم.
حتی وفتی هستی!
انگار عذاب نبودنت بیشتر از لذت بودنت شده!
.....
این روزا همه نگاه های گرم رو
به امید یک نگاه اگرچه خسته تو پس می زنم.
.....
این روزا انگار پای ایستادن ندارم.
و
عجیب منتظر یه اتفاق تازم!


کلمات کلیدی:
 
مهم اما ...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸٧  

من اتفاق مهمی هستم!
در کنار تو
نفس می کشم
راه می رم
حرف می زنم
...
ولی تو منو میون بقیه دل مشغولیهات گم می کنی
و فقط وقتی هیچ کدوم اونا نباشن یادت میاد که هستم.
...
مثل صدای عقربه های ساعت
تو هیاهوی آدما و ماشینا.
فقط وقتی کل جهان سکوت کنه
تازه صدای تیک تاکشون شنیده میشه.


کلمات کلیدی:
 
پیاده روی زیر بارون
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧  

باز هم بارون
این اتفاق ناگهان خوشایند
و باز هم من
و پنجره ای که چشم ازش بر نمی دارم
و باز هم خاطراتی
که یک لحظه از ذهنم دور نمی شن
....
نمی دونم این خاطرات باعث شده بارون رو دوست داشته باشم
یا بارون اونارو انقدر برام موندگار کرده.
فقط می دونم که عاشق هر دوتاشونم!
....
و عجیب تشنه ام به یک پیاده روی
با تو
زیر بارون.

پاورقی ١: امروز ٣ ساعت زیر بارون بودم!
پاورقی ٢: ایضا امروز متهم شدم به اینکه هر وقت بارون بیاد من حتما اینجا یه چیزی  می نویسم! اتهام وارده.


کلمات کلیدی:
 
بهانه زندگی
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧  

دلتنگم!
امروز یه گربه تو خیابون دیدم که نشسته بود گوشه پیاده رو و فقط به روبروش نگاه می کرد. انگار قدم های کسانی که از اونجا رد می شدن رو می شمرد!
تنهاییش از دلتنگی من بزرگ تر بود ...
کنارش نشستم و سعی کردم دنیا رو از چشم اون ببینم.
دنیا ترسناک تر از چیزی که هست شد!
نوازشش کردم. به نشونه ی تشکر خرخر آرومی کرد.
احساس کردم خرخر این گربه هم می تونه دلیلی برای ادامه ی این زندگی باشه ...
مثل نگاه مامانم ...
مثل لبخند بابام ...
مثل بودن تو ...
فهمیدم که حتی یه گربه هم می تونه معنای زندگی رو به یاد انسانها بیاره.
اصلا کسی چه می دونه؟
شاید همین نوشته ها، ضامن نجات انسان ها باشه!


کلمات کلیدی:
 
فریاد بی صدا
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧  

"دوستت دارم"
هیچ وقت گفتن یا حتی شنیدن این کلمه برام آسون نبوده.
اما حالا
گفتنش هنوز برام  سخته و شنیدنش ولی شیرین!
حالا وقتی این کلمه رو می شنوم قلبم می ریزه
حرف زدن یادم میره و در جواب فقط لبخند می زنم!
و تو می دونی که لبخند و سکوت من پرٍ از "دوستت دارم" ...
و تو هم لبخند می زنی ...


کلمات کلیدی:
 
شنیدن دانسته ها ...
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧  

تاریکِ تاریک
دستهای خیس مشت کرده
شنیدن حرفهایی که کاش شنیده نمی شد
...
خندیدم همیشه گریه هامو
...
کدوم آسمون رو وعده میدی؟!
پرنده پرواز نمی خواست
به دستهایی که پرش می داد عاشق بود.


کلمات کلیدی:
 
تلخ و شیرین
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧  

عوض شدم!
خیلی ی ی ی ی ی ..........
تو این مدت انگار اون تنها کسیه که هست!
وقتی که هست انگار همه نیستن!
وقتی موقع رفتن می رسه انگار هنوز نرفته دلم تنگ میشه!
.....
این احساس با همه ی شیرینیش باعث شده کارایی بکنم که بعدا پشیمون بشم.
کارایی که مخالف با طرز فکر و رفتارمه.
ولی جالب اینه که می دونم اگه بازم توی اون موقعیت قرار بگیرم، همون کار اشتباه رو تکرار می کنم!
.....
می دونی که همه چیز یه بهانه س برای با هم بودن، رفتن، نشستن، خندیدن، ...
برای اون وقتایی که خواستی و بودم، خواستم و  ...
.....
اصلا از این تغییرام راضی نیستم ولی همشون به بودنت می ارزه.
پس
هستیم و تاوانش هر چه باداباد!


کلمات کلیدی:
 
لاله ی سرنگون
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧  

نمی دونم چرا امشب انقدر بیقرارم.
احساس می کنم دلم برای یکی که هرگز نداشتم تنگ شده!
یا شایدم بخاطر داستان یا بهتر بگم افسانه ایه که امروز خوندم:
حتما تا حالا لاله ی سرنگون دیدین. گل های نارنجی رنگی که گلبرگ هاش مثل چتر روی زمین خمیده شده!
توی این افسانه گفته شده بود که وقتی عیسی مسیح رو به صلیب کشیدن، تمام گل های جهان سر به زیر آوردن به جز گلی که امروز به اسم لاله ی سرنگون می شناسیمش!
در اون روزگار این گل هم مثل همه ی گلها رو به آسمون باز می شد.
این گل عاشق خورشید بوده و به همین خاطر مثل بقیه گلها برای مرگ عیسی مسیح سر خم نکرده.
و خدا به کیفر این گستاخی کاری کرد که همیشه سرنگون باشه و هرگز چهره ی خورشید رو نبینه!
.....
افسانه ی غم انگیز و در عین حال زیباییه.
گلی که امروز سرنگون می نامیمش روزی تنها گل سربلند جهان بوده!
.....
دلم می خواست این گل، همون آدم هرگز نداشته ی من بود!


کلمات کلیدی:
 
بودن یا نبودن!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٧  

بارون
اونم وسط تابستون!
باورتون مبشه؟!
....
خستم
دیگه نمی تونم اینجوری ادامه بدم
این سطر ها رو خالی میذارم برای همه ی حرف های نگفته
برای سلام یا خداحافظی
برای دیدن یا ندیدن
برای موندن یا نموندن
تو هر طور دلت می خواد اینها رو پر کن....
این روزها همه چیز اتفاقی و بی دلیله!
مثل تو
مثل بارون مرداد
....
در سطرهای بعدی من کاره ای نیستم
همه چیز خود به خود اتفاق می افته!
فقط فراموش نکن
من هنوز از خداحافظی می ترسم ...


کلمات کلیدی:
 
نیمسال گذشت!
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٧  

می نویسم ...
برای تو که بهترین دلیلی برای بیداری و بیدار نویسی!
چیزی به صبح نمونده. هر کاری کردم خوابم نبرد!
دلم می خواست اینجا بودی
و با هم توی خیابون سوت و کور، قدم می زدیم
و توی این سکوت، رسیدن به این روز رو جشن می گرفتیم.
...
قول بده دچار فراموشی نشیم!
به من قول بده ...


کلمات کلیدی:
 
تولدم مبارک
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧  

امروز تولدم بود!
تولدی دلنشین تر از هر سال ....
٢٣ سالم تموم شد و وارد ٢۴ سالگی شدم.
همیشه فکر می کردم چقدر بزرگن دخترهای ٢٣ ساله!
ولی حالا می بینم خودم چقدر کودکم! ( یا شاید دلم می خواد باشم)
شایدم ما بزرگ نمی شیم. این روزها هستن که پیر می شن.
فقط امسال یه چیزی با سالهای پیش فرق داره. اونم این که دیگه دلم نمی خواد من بزرگ بشم یا روزا پیر بشن!
می خوام همین قدی بمونم!
میشه یعنی؟!


کلمات کلیدی:
 
مادر
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧  

می نویسم:
مهربانی
آغوش امن
دست گرم
دلواپسی
لطافت
امید
....
فرقی نمی کند کدام یک
حتی همه ی این کلمات با هم
نمی توانند ذره ای از تو را توصیف کنند.
هر کلمه
تنها عابریست که می گذرد.
تو دست نیافتنی تر از اینها هستی
....
دوستت دارم.


کلمات کلیدی:
 
حقیقت تلخ
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧  

حس غریبی ست دوست داشتن
و عجیب تر از آن دوست داشته شدن ...
وقتی می دانیم کسی با دل و جان دوستمان دارد
به بازیش می گیریم!
هرچه او عاشق تر، ما سرخوش تر!
هرچه او دل نازک تر، ما بی رحم تر!
تقصیر از ما نیست
تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند
........
....
.


کلمات کلیدی:
 
هنوز می تونم بنویسم!
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧  

خیلی از نوشته های من پشت چراغ قرمزها متولد شدن!
جایی که رانندگان خسته - که به قرمز موندن چراغ ها عادت کردن - خمیازه می کشن، من دست به دامن نوشتن می شم!
کودکان روزنامه فروش و فال فروش و اسفندی گاهی رشته ی افکارم رو با صداها و اشاره هاشون پاره می کنن و من تنها نگاهشون می کنم! کار دیگه ای از دستم ساخته نیست!
نه به اسفند معتقدم، نه دروغ های نوشته شده در روزنامه ها رو باور دارم...
تنها می تونم نگاهم رو نثار کودکان کنم. اکثرشون غصه ی مدفون شده در نگاهم رو نمی بینن و گاهی سمج می شن!
...
کاش نوشتن می تونست دنیا رو عوض کنه!
...
ولی حالا خوشحالم که لااقل فهمیدم هنوز می تونم بنویسم! آخه دیگه کم کم داشتم مطمئن می شدم که نوشتن از یادم رفته!
...
پروانه رنگ بالهایش را از یاد برده
پرنده آوازش را به یاد نمی آورد
دعا کنید
سطرهای عاشقانه از یادمان نرود!


کلمات کلیدی: